یه زمانی اون موقع ها که بچه بودیم وقتی مامانم روضه میرفت وتو روضه ها گریه میکرد چادر رو صورتش میکشید .منو خواهرم پراز آشوب ودلپریشانی بودیم تا مامانم آروم میشود ما هم آروم میشدیم.دقیقا دوساله مامان بابیماری که داشت وخداروشکر به خیر گذشت هر زمان که برای چکاپ میبرمش همون حال بچگیم سراغم میاد .قراره مامان باز بره اتاق عمل.حالم خوب نیست دلم بغلش ومیخواد.دعاکنید ممنون...
+ نوشته شده در چهارشنبه ششم اردیبهشت ۱۴۰۲ ساعت 22:50 توسط عاطفه جلیلیان
|