دیگر از زلفِ سیاهت، گِـله ای نیست برو
یـا اگر هست، مرا حوصله ای نیست برو

خسته از مکرِ بـرادر ، منِ افتـاده بـه چاه
یوسفِ بختِ مرا "قـافلـه ای" نیست برو

بختِ من خواب شدو در پۍِخوابم دیدم
بـر لبِ تـازه عروسم "بلـه ای" نیست برو

من دلـم پیـشِ کسی آنورِ دنیا گیر است
گر چه تا منزلِ تـو "فاصله ای" نیست برو

هـر مسافـر بـرسد، قلـبِ مـرا می شکند
در نمـازِ مـن اگر ،"نافلـه ای "نیست بـرو

از ازل گفـت خـدا زاده ی تنهـا شـدنی
همه رفتند، تو هم مسئله ای، نیست برو

من ومعشوقِ خیالم همه شب در جنگیم
دیگر از زلفِ سیاهت، گِـله ای نیست برو

#احمد_جم