«خداوند در پشت این زمین، دریایی آفریده است که محیط بر آن است و سپس در پشت این دریا، کوهی آفریده که به آن قاف گویند....»[4]

علاوه  بر این برخی از مفسران قاف را بر موارد دیگری غیر از کوه نیز حمل کرده اند.مثلاً گفته شده که قاف اسمی از اسماء الهی  و یا اسمی از اسماء قرآن است مثلاً در تفسیر جامع البیانگفته شده:

«اهل تاویل در بیان ق اختلاف کرده اند؛ بعضی از ایشان گویند: اسمی از اسامی خداوند است  که خداوند به آن قسم یاد کرده است. و مفسری که این معنا را یاد آور شده باسنادش  از ابن عباس گوید: ق و ن و مانند آن، قَسَمی هستند که خداوند به آنها سوگند یاد کرده و اسمی از اسامی الهی میباشند.

و دیگران گویند: ق اسمی از اسامی قرآن است. و باسنادش از قتاده آورده است که در قول خداوند ق گوید: اسمی از اسامی قرآن می باشد.

و دیگران گویند: اسم کوهی است محیط بر زمین.»‏[5]

پاره ای از مفسران، تعابیر دیگری هم در معنای قاف آورده اند:

در معنى این قاف، گفته‏اند معناه، قل یا محمد ( ای محمد بگو)، و گفته‏اند معناه، اقرأ یا محمد ( ای محمد بخوان)، و گفته‏اند قدر و قضى ما هو کائن، و گفته‏اند معناه قف بهُش باش، و گفته‏اند قال اللَّه( خدا گفت)، و گفته‏اند مراد از این کوه قاف است و آن کوهى است محیط به زمین از زبرجد سبز که سبزى آسمان از آن است، و گفته‏اند قاف نام این سورة است‏[6]

 تفسیر طبری نوشته است:

«و این کوه قاف گرداگرد جهان اندر است، و این جهان بر مثال انگشت ست در انگشترى. و این کوه قاف از زمرّد سبز است، و با آسمان اوّل پیوسته است، و خداى عزّ و جلّ از آن سوى کوه قاف چندانى خلایق از گوناگون آفریده است که عدد آن بجز خداى عزّ و جلّ هیچ کس نداند، و روشنایى ایشان از نور کوه قاف باشد، و این کبودى آسمان که تو همى بینى نه کبودى است که سبزى کوه قاف است، و آسمان کبود نیست که سپیدى سخت سپید و روشن است. و این خلقان که بدین شهرهااند که نزدیک کوه قاف است که آن را جابلقا و جابرسا و تارش و تافیل خوانند، و قصّه ایشان بگفته آمدست بسورة البقرة بقصّه معراج،  و ایشان را روشنایى از کوه قاف است که آفتاب بدانجا نمى‏تابد که چهار ماه اندر ظلمت و تاریکى بباید رفت، تا آن وقت بدان جایگاه رسند و از مشرق و مغرب بباید گذشتن. اینست صفت کوه قاف.»[7]

روشن است که دلالت قاف بر نامکوه از جوانب دیگرگفته شده بیشتر است.  در اینرابطه برخی دیگر از صفات مهم کوه قاف که در کتب تفسیری آمده در ذیل بطور مجمل می آید. در فتح القدیر، کوه قاف کوهی دانسته شده در ورای حجاب و محل  غروب خورشیداست.[8] در تفسیر قمی  کوه قاف محیط به دنیا، و در ورای قوم یاجوج و ماجوج گفته شده است.[9] همچنین در روایتی  امام صادق (ع) آمده است:

 «قاف، کوه محیط بر زمین و آسمان سبز از اوست و خداوند با آن زمین را نگه میدارد و ستون اهل آن است.»[10]

به کوه قــاف رو مانند سیمرغ             چه یار جغد و بوتیمار گشتی

برو در بیشه معنی چو شیران             چه یـارِ روبه و کفتار گشتی[11]

در تفسیر مقاتل بن سلیمان گفته شده است؛ کوه قاف اولین کوهیست که خلق شد و در ورای آن کوهیست که خورشید در آنجا غروب می کند:

وقاف جبل من زمردة خضراء محیط بالعالم، فخضرة السماء منه لیس من الخلق شی‏ء على خلقه «و تنبت» الجبال منه، و هو وراء الجبال و عروق الجبال کلها من قاف، فإذا أراد اللّه- تعالى- زلزلة أرض أوحى إلى الملک الذی عنده أن یحرک عرقا من الجبل، فتتحرک الأرض «التی»  یرید و هو أول جبل خلق، ثم أبو قبیس بعده و هو الجبل الذی الصفا تحته و دون قاف بمسیرة سنة، جبل تغرب فیه الشمس یقال له الحجاب، فذلک قوله- تعالى- ... حَتَّى تَوارَتْ بِالْحِجابِ  یعنى بالجبل، و هو من وراء الحجاب و له وجه کوجه الإنسان و قلب کقلوب الملائکة فى الخشیة للّه- تعالى- و هو من وراء الحجاب الذی تغیب الشمس من ورائه، و الحجاب دون قاف بمسیرة سنة و ما بینهما ظلمة و الشمس تغرب من وراء الحجاب فى أصل الجبل، فذلک قوله ... حَتَّى تَوارَتْ بِالْحِجابِ یعنى بالجبل، و ذلک قوله فى مریم فَاتَّخَذَتْ مِنْ دُونِهِمْ حِجاباً ...[12]

در تفسیر مواهب علیه از قول امام علم الهدی وارد شده است:

».... گفته‏اند که نامى است از نامهاى خداى تعالى یا نام قرآن است یا مفتاح اسم قادر و قدیر و قهّار و قدس و قیوم است یا اشارت بکلمه قف یعنى بایست اى محمد ص بر عمل آنچه مأمور شده امام ابو اللیث رحمه اللّه فرموده که معنى قاف آنست که اللّه قائم بالقسط و گویند قاف نام کوهى است محیط بگرداگرد زمین حق سبحانه او را از زبرجد سبز آفریده بدان سوگند یاد کرده‏...» [13]

همچنین در حدیث است  مفضل از یاران و اصحاب امام صادق در احوالات ظهور مهدی موعود از امام پرسش نمود و گفت: آیا پیامبر و علی نیز با ایشان(مهدی و یارانش) خواهند بود. حضرت پاسخ می دهد:

«بلی ناچار است ؛ چراکه ایشان جمیع زمین را بگردند حتی پشت کوه قاف و آنچه در ظلمات است و جمیع دریاها را تا آنکه هیچ موضعی از زمین نماند مگر اینکه ایشان طی نمایند....»[14]

جالب است بدانید که بر اساس نظری مراد از کوه قاف، همان البرز کوه افسانه ای اساطیر ایران باستان است. مطهر بن طاهر  در  کتاب  البداء و التاریخ، می نویسد:

«بعضی از مفسران گفته اند که قاف کوهی است از زمرد سبز که محیط بر عالم است . سپس اختلاف کرده اند و بعضی گفته اند که فاصله قاف تا آسمان با بالای یک مرد است و دیگرانی گفته اند آسمان مطابق آن است. و گروهی گفته اند آن سوی قاف عالَمها است و خلقها که جز خدای هیچ کس نداند. و بعضی از ایشان برآنند که آنچه در آن سوی قاف است از مرزهای اخرت است و در حکم آن. و برآنند که خورشید در آن غروب می کند و از آنجا طلوع می کند و کوه قاف است که خورشید را  از زمین در پرده می دارد. پیشنگان کوه قاف را، به فارسی کوه البرز، خوانده اند.»[15]

هنری کربن از برجسته ترین  پژوهشگران  دین و فرهنگ ایرانی ، در ارض ملکوت به نقل از یاقوت جغرافی دان آورده که یاقوت صریحاً گواهی می دهد که کوه قاف، سابقاً البرز خوانده می شده است.[16]

باز ازآن کوه قاف ، آمدِ عنقاى عشق           باز برآمد زجان ، نعره و هیهاى عشق[17]

منوچهر جمالی معتقد است « قاف ، همان کاو ( = کهف ) یا غاراست که در فراز کوهها ، نیایشگاه سیمرغیان بوده است.»[18]

تو از عالم هــــمی لفظی شنیدی                بیا بر گو که از عالــــم چه دیدی

چــــــه دانستی ز صورت یا زمعنی              چــه بـــاشد آخرت چونست دنیا

بــــــــگو سیمرغ و کوه قاف چه بوَد              بهشت و دوزخ و اعراف چه بود[19]

باید دانسته شود که کوه قاف یا البرز کوه اساطیری ایران ، همان بهشت ناپیدای زمینی  خداوند است که فردوسی آنجا را محل قرار گرفتن زال زر دانسته است. نامدیگر این مکان، محل نهانی بنام  کنگ دژ است.

بر آن آفرین کو جهان آفرید                 اَبــــــــا آشکارا نهان آفرید[20]

سهروردی در داستانی عرفانی، شرح حال کوه قاف را اینگونه از زبان شخص ثالث(خضر) بیان کرده است:

«در آن صحرا شخصى را دیدم که مى‏آمد، فرا پیش رفتم و سلام کردم.....پس گفتم اى پیر از کجا مى‏آئى؟ گفت از پسِ کوه قاف که مقام من آنجاست و آشیانِ تو نیز آن جایگه بود امّا تو فراموش کرده‏ای .... گفتم مرا  ازین حکایتى کن. گفت ....کوه قاف گِرد جهان در آمده است و یازده کوهست و تو چون از بند خلاص یابى آن جایگه خواهى رفت زیرا که ترا از آنجا آورده‏اند.... پس پیر را گفتم درخت طوبی  چه چیزست و کجا باشد؟ گفت درخت طوبی   درختى عظیم است، هر کس که بهشتى بود چون ببهشت رود آن درخت را در بهشت بیند، و در میان این یازده کوه که شرح دادیم کوهیست، و در آن کوهست....»

از این داستان سهروردی استنباط می گردد که درخت طوبی   که مکان آن را روایات در بهشت عدن دانسته بودند، در کوه قاف واقع شده است. بنابراین با توجه به نظرات شیخ اشراق، کوه قاف که یازده رشته کوهست همان جنت عدن   است که یازده بار در قرآن تکرار شده است.

ایــــها الــماثور فـــی قـــــید الـــــذنوب               ایــــها المحروم مــــــــن سر الغیوب

لا تـــــقم فــــی اسر لــــــذات الجسد               انـــــها فی جید حبل مــــــــن مسد

قــــم توجه شــــــطر اقلــــیم النعیم                 واذکـــــر الاوطـــان و الـــــعهد القدیم

گنج عـــالم مــــــا ظهر مع مـــا  بطن               گفت از ایـــــمان بُوَد حــــب  وطـــــن

آن وطن مصر و عراق و شام  نیست               آن وطن شهریست کان را نام نیست

زانکه از دنیاست ایـــن اوطــان تمام               مــــدح دنیا چـــــــون کند خیر الانــام

ای خوش آن کـو یـابد از توفیق بهر                 آورد رو ســــــوی آن بــــی نـام شهر

تــو در این اوطان غـــریبی ای پسر              خـــــو بغربت کرده ای، خاکت بــه سر

آنقدر در شهر تـــن مانــــــدی اسیر               کــــــان وطن، یکــباره رفتت از ضمیر

رو بتــاب از جسم و جان را شاد کن              مــــوطن اصـــــلی خـــود را یاد کن

زین جهان تا آن جهان بسیار نیست              درمیان، جز یک نَفَس در کارنیست

تا بــــه چند ای شاهباز پـــر فـــتوح               باز مـــــانـــــی دور از اقـــــــلیم روح

حیف بـــاشد از تــــو ای صاحب هنر               کــــــــاندریـــــن ویرانه ریزی بال و پر

تا بـــه کی ای هــدهــد شهر ســــبا              در غریبی مــانده باشی، بسته پا

جهد کن، این بند از پــــا بـــــــاز کن               بـــــــــر فــــراز لامـــــکان پــــرواز کن

تا به کی در چاه طــــــبعی سرنگون               یوسفی،  یوسف ، بیا از چَـه برون

تــــــا عزیز مصر ربــــــانی شـــــــوی            وارهی از جسم و روحانی شوی[21]

این مکان همان جزیره آفرینش است که در اساطیر محصور در ابهاست و سیمرغ در آنجا آشیان دارد. می دانیم بر اساس نظرات اسطوره ای افرینش در دریایی که به  ان بحر المحیط گفته می شود محصور است. لیندا ویلیاسون در کتاب خود  تماس با عالم ارواح آورده است ، دقت فرمائید :

« همانطور که گفتیم دنیای ارواح مکان نیست. بنابر این نمی توان برای آن طول و عرض جغرافیایی معلوم کرد. اما برای به تصویر کشیدن نموداری مطابق واقعیت از ساختار دنیای ارواح از تشبیه استفاده می کنیم. مجموعه دایره ی هم مرکزی را در نظر آورید که هر یک بطور کامل ، دیگری را در میان گرفته است . هر دایره متشکل از مواد خالص تر و فرکانس بالاتری از دایره قبلی ، در حال ارتعاش است . زمین در کانون قرار دارد که تاریک ترین و متراکم ترین قسمت عالم است. ارواح می گویند که زمین در مقایسه با دنیایی که آنها در آن ساکن هستند ، خاکستری و سنگین است و حرکت آنها بسوی زمین همچون حرکت غواصی است که به عمق اقیانوس می رود. بلافاصله بعد از زمین سطح اثیری  قرار دارد که منطقه ای تار و مه آلود است و مرز بین زمین و دنیای نامریی را تشکیل می دهند .»[22]

ریچارد ویلهلم این نقطه را چنین وصف کرده است:

«این منطقه همان نقطه شروع آفرینش نیز می باشد. .« بنا بر متن هوئی مینگ چینگ، منبع نطفه نخستین عبارت است از آسمان، ایوان حیات، یک سانتی مربع از خانه سی سانت مربعی، تالار ارغوانی شهر یشم، گذرگاه تاریک، فضای آسمان گذرگاه ازلی، قلمروِ پادشاهیِ اوج شادی ها، پهنه بی مرز و محرابی که آگاهی و زندگی بر روی آن ساخته شده.»[23]

 

 


 

 [1] ـ تفسیر ابن عربی، ج‏2، ص: 277

[2] ـ   کشف الأسرار و عدة الأبرار، ج‏9، ص: 274

[3] ـ  معانی القرآن، ج‏3، ص: 75

[4] ـ الدر المنثور فی تفسیر المأثور، ج‏6، ص: 101

[5] ـ  جامع البیان فی تفسیر القرآن، ج‏26، ص: 93

[6] ـ تفسیر سور آبادى، ج‏4، ص: 2409

[7] ـ  ترجمه تفسیر طبرى، ج‏7، ص: 1745

[8] ـ  نک: فتح القدیر، ج‏5، ص: 83

[9] ـ نک: تفسیر القمی، ج‏2، ص: 323

[10] ـ نک: تقریب القرآن إلى الأذهان، ج‏5، ص: 214

[11] ـ دیوان شمس

[12] ـ تفسیر مقاتل بن سلیمان، ج‏4، ص: 109

[13] ـ مواهب علیة، ص: 1166

[14] ـ حق الیقین، علامه مجلسی

[15] ـ آفرینش و تاریخ، مطهر بن طاهر، مترجم دکتر محمد رضا شفیعی کدکنی، ص 303

[16] ـ نک: ارض ملکوت، هنری کربن، مترجم سید ضیاء الدین دهشیری، ص 151

[17] ـ مولوی

[18] ـ برگرفته از آثار منوچهر جمالی، منبع اینترنت. البته در لغت عرب کهف در معنای غار بزرگ و یا پناهگاه آمده است.

[19] ـ گلشن راز شبستری

[20] ـ فردوسی

[21] ـ نان و حلوای شیخ بهائی

 [22]ـ برگردان نفیسه معتکف، ص 16

[23] ـ راز گل زرین، ریچارد ویلهلم، ترجمه سیمین موحد،